مهرداد فلاح
در باب چرا رسیدنم به
خواندیدنی ها
چرا که برخی
می گویند گفتن نمی تواند فلانی
ا
"شعر
پیشرو " ، " شعر رادیکال " ، " شعر متفاوت " ،" شعر دیگر " و ...
این نام ها که بار ها در نوشته های از شعر و درباره ی شعر این سال
های ما تکرار شده ، چه می خواهد بگوید با ما ؟
آیا این میل به نام گذاری، فقط به دوره ی ما منحصر می شود و این که
شعر فارسی در یکی دو دهه ی گذشته ، ماجراهای بسیاری را پشت سر
گذاشته و درگیر مرز شکنی و نوجویی بوده ، زمینه ساز برآمدن این
برچسب های متعدد بوده ؟ من می گویم آری و نه. دم و دنباله ی
درازتری هم دارد این بازی.
مگر نه این که بیش از هزار سال پیش، فرخی سیستانی
چنین گفته : سخن نو آر که نو را حلاوتی ست دگر ! و از یادمان نمی
رود که شعر امروز فارسی ، فرزند خلفِ ناخلف ترین شاعر ایرانی ،
نیما یوشیج است.
من می گویم شعر خلاق ، یک فرآورده ی "گسسته پیوسته"
است.گسستگی دارد از آن چه پیش از آن بوده به نام شعر .چراکه ظاهر
و باطنش نو شده. پیوستگی دارد به شعری که از بطن آن سر برآورده .
می گوید : تازه ام ! و این تازگی را در آینه ای اعلام می کند که
همانا شعر مرسوم می شود خواندش . مقیاس این ادعا ، فرق بین این و
آن است دیگر . تازه باید با کهنه سنجیده شود .
کهنگی در شعر البته از لونی دیگر است . شعر خوب
کهنه هرگز نمی شود . کنار گذاشتنی نیست . پیر می شود ،ولی نمی
میرد. در هنر هیچ اثری اثر دیگر را تصرف نمی کند . اما نمی شود که
شعر امروز شبیه شعر دیروز باشد . قیافه عوض می کند شعر در هر دوره
و سیاقَِ زیستنش هم جور دیگری می شود . این ها همه بدیهی است .
عجیب وقتی است که ناگهان چنان ریخت غریبی به خود می گیرد شعر که در
برخورد های اول به تردید می افتیم در شعر نامیدنش. این جاست که
غوغا به پا می شود و شعر ما در دهه ای که پشت سر گذاشته، از این
غوغاها کم نداشته...
نونویسی به
گمان من دلبخواهی نیست . نمی شود اراده کرد و یا خواب نما شد و
کبوتری از آستینِ
شعبده پر داد. هزار دست در کار است این جا . زمانه باید بخواهد و
زندگی فرمان دهد . از کوزه ای که مولف ، همان تراود که در اوست و
او گاهی که شاعر می شود، تن هاست نه یک تن .
پیش خیلی آمده که شعر در دوره ای هیچ موجی ،توفانی
به خود نگرفته. چرا ؟ آیا هرچه شاعر که در آن دوره ،نازا و سترون
بوده؟ آیا میل کسی به سویی نرفته اصلن که نو بخواهد؟من می گویم چرا
،ولی همان هزار دست این جا بی کار بوده لابد که کارستانی پیش
نیامده در شعر.
می
لرزندبرخی همیشه
برخی
همیشه شلوغند
همیشه برخی بر می گردند .
شیپور می گوید : مرز ها را برای شکستن کشیده
اند...!
منی که این
ها را می نویسد این جا ، خودش هم می داند که اهل خطر است در شعر.
خطرگران خطه ی شعر ،هماره گرمِِِ
شکستن مرزهایند . نرم نوشتاری و فرم دیداری شعر نو که شود ، لاجرم
پای نام تازه پیش کشیده می شود . نام البته که قاب است و قاب هم هی
... خوب که نیست . شعری که توی قاب برود، درآوردنش از قاب ( نام )
مصیبت است .شاعر خلاق و خطر پذیر ،از قاب می گریزد.
عیب بزرگ منتقدان کله گنده ی دهه ی 40 این بود که
شاعر را سیخ می زدند برای رسیدن به زبان خاص در شعر. شاعر صاحب سبک
، شکی نیست که زبان ساز و زبان باز است . زبان توی شعر چنین شاعری
دهان است و شاعر از دهان زبان است که فواره می زند. شکی نیست! ولی
چه سود که شاعران بزرگ پشت سر، همه در دام خودشان افتادند. بیشر می
گویم.
شاعر
مگر آدم نیست ؟
آدم
مگر همیشه یک جور است؟
من 20 ساله با من 40 ساله فرقی نمی
کند؟
باورم چنین است که شاعر در هردوره ی شعری اش، اگر
که سبک و زبان و بیانش عوض نشود ، مرده است . مثال دلخواهم در این
زمینه ( گیرم که نقاش ) ، پابلو پیکاسوست : هنرمندی چند سبکه و چند
چهره!
طبیعی نیست که مهرداد فلاح ( مثلن )، امروز همان
جور شعر بگوید که ده سال پیش . من می گویم اگر شاعر از این کتاب تا
آن کتابش ، سبکش را نتواند نو کند ، دیگر شایسته ی این نیست که او
را پیشرو یا متفاوت نویس یا رادیکال یا ... بنامیم. کسی را که در
جاپای دیروزش درجا می زند امروز ، چه گونه می شود "پیشرو" خواند؟!
شاعری را که زمانی "دیگرنویسی" می کرد و حالا دارد از دست خودش
"رونویسی" می کند ،انصاف است که پرچمدار بخوانیم؟!بگذریم از آن
کسان که همان "تک سبک" شان را هم نتوانستند ثبت کنند و آن دیگر
کسان که شعرشان هیچ جلا و جرقه ای ندارد و دادشان بلند : ... شاخ
دارم به هوا!
و
نکته ای دیگر: شدنی ست آیا نو شود چیزی ،قیافه اش ولی نو نشود ؟ می
شود ؟!
نام
تازه اگر خواهی ،جان و جمال تازه بیاور شاعر!
۲
کلاغ
که قار قارش را پر از دهان من داد ، پر به جایی کشیدم که جایی
نبود: به مغاکی که خودم!
بازی
بامزه ی لحن ها و صدا ها و دهان ها در دارم دوباره کلاغ می شوم ،آن
قدر جذبه داشت که تا همیشه ی یک شاعر را برای خودش بردارد. من یکی
ولی اهل آشنا نیستم زیاد! شعر را با مچ گیری اش بیشتر دوست دارم تا
با ناز و نوازشش. همین که بر می گشتم به آشنا ، دلم برای غریبه غنج
می زد. غریبه البته که ترس دارد و ترس البته که قند!
قند خواهی من تمامی ندارد انگار!
برگشتم
به خودم و از خودم در آمد با شاخ و دم و سمی که ... داشتم خانه
تکانی می کردم یا خانه خرابی؟ نمی دانم .
در کلاغ...
شاید بیرونی تر و طناز تر بودم و اندککی ترش و تلخ شاید توی از
خودم.این جا درونی تر و شاید هم ... من یکی در شعر از خودم ،جاپایی
از چهار دهان و یک نگاه می بینم. تو چی؟
سویه
های هستی شناسیک و تاکید بر چه و چه گونه و چرا و چه طور، به ویژه
در بخش دوم کتاب چهار دهان و ... نمود زیر پوستی تری در از خودم
دارد انگار. چند صدایی و مرکز گریزی و تخریب – ساختی که نخست در
شعر بلند چهار دهان و یک نگاه اتفاق افتاد ، این جا نیز هست ، ولی
آغشته به رعشه ها و تیک های عصبی !
در از خودم
بود که معجزه ی برش خور بودن زبان فارسی را دریافتم. برخی گزاره
های این کتاب که قیافه ی یک گزاره ی نرمال را دارند ، خیلی
آبزیرکاه تر از این که هستند،هستند. دو – سه تا جمله جوری به هم
گره خورده اند در یک جمله که آدم فقط می تواند همزاد کلاسیکش را در
سعدی بجوید . در برخی شعر های همین کتاب بود که چشمم رو به دریچه ی
تازه تری هم باز شد. ناگهانی حضور کمانه (پرانتز) ها در نقش هایی
نامعمول،گزاره ها را چاق و چله تر می کرد و می شد بانخواندن کلمه
یا جمله ی در کمانه ، گزاره ی مادر را به سویی دیگر برد . گاه این
جمله های به ظاهر معترضه ، تاکید های طنز آمیزی داشتند و حتا در
جاهایی می شد این ها را واژه ها و ادات عاطفی دانست...
باری !
دوست من در چه کاری؟
شکاری ؟
من در دارم دوباره کلاغ می شوم ،
از فعل ها در نقش پاشنه و پاگرد و مفصل سوء استفاده ها کرده ام که
حاصلش گزاره هایی جوان ، پویا و پرحرکت و از لحاظ موسیقایی تند و
تپنده است. این شیطانک زبانی در کتاب از خودم ، همتای دیگری پیدا
کرد که می شود آن ها را یک دو قلوی ناقلا ی زبانی هم نامید.
حذف های بی قرینه ی لفظی یا معنوی
در آخر گزاره ها هم گاهی همان نقش را بازی می کند. این حذف ها ( من
می گویم : حذف به قرینه ی منوی! ) سبب شده است کلماتی در جایگاه
موسیقایی قافیه بنشیند که اصلن قیافه ی قافیه ندارد!
خب ، آقا کلاغه خیلی شلوغ کرد و
این وسط ، یواشکی پنیر از خودم را قاپید و یک لقمه ی چپ کرد. نوش
جانش!قار قار کلاغ حرف ها برانگیخت در اهل شعر و وقتی نوبت از خودم
شد ، چو افتاده بود که فلاح جذام دارد و هر که به شعرش بزند انگشت
، بو می گیرد دستش !
اما آن چه حالا در این کار ها می
بینید ، در کتاب بعدی ام ( اولین کارم در دهه ی 80) بریم هواخوری
ریشه دارد . بریم هواخوری شش شعر بلند و چند شعر کوتاه در بغلش
دارد که هم در شعر روایی فارسی حرف های دیگری برای گفتن دارد هم در
قلمرو شعر کالیگراف.
این جا علاوه بر کمانه ها ، فلش ها هم ( به ویژه در
شعر ارگ م(جنو)ن ) در کار معنا زایی اند. فلش ها گاه دم و دنباله
ی کمانه هاست و همان نقش را هم بر دوش می گیرد و گاه هادی نگاه
خواننده می شود به بندی دیگر از شعر . این دم را اگر بگیری ،می
رسی به جایی ، جاهایی که نگو و نپرس!
خلاصه، این طور ها بود که دیدم می
شود یک شعر نوشت و چند شعر برداشت! نه مگر هرگزاره ی شعری ، فراروی
از گزاره ی تک منظوره ی عادی ست؟ و هر چه از تک به چند ، بیشتر
شعریم؟ پس هر امکانی که پای رسیدن ما را به چند، توان تازه ای دهد
، خوش امکانی ست .
و اسبی که چارپاست دیدم که دارد هزارپا می شود
انگار. و ترس برم داشت. ترس که برم داشت ، دیدم که قندآلوده ام
تمام! و این رمیده برم داشت یکسره. دیدم شعری مرا می سراید که نمی
شناسمش اصلن.
هیجان آمد
هر چه کودکانه را برداشت
ریخت از سرسره ها پایین!
دیگر دیگری شده بودم . غریبه بودم
همه! فرم های زبان ساخته آمد به سراغم و سراغم را مگر از زبان
بپرسید.
بپرسید!
ببینید!
بگویید!
بشنوید!
بخوانید!
خواندیشنیدنی ام من !