درهوای غلیظ دود
به جهنم
چشم
چشمی نمی بیند
جایی برای نفس کشیدن پیدا کنید!
از رویداد هر لحظه ی عزیزان که بگذریم
خبرها فقط سلام وهوا کمی..
.ببخشید ساعت چند است ؟
2
پیاده بر می گرد د
با غروب و
کیسه ای آرد
کنار اصطبل
در حسرت اسب
3
اتاقم را تنها می گذارم
با تمام خاطره ها ی اش
اما
پنجره اش را با خود می برم
تا آوازها ی ام را
به کوچه ای تازه بریزم
4
بر پیراهنت دست می کشم
نبض تو می زند
پس کجایی
نمی بینمت
یادم می آید
شعر می سرود م
که تو رفتی
و همین بهانه ات بود
روزی دوباره باز خواهی گشت
بی بهانه شعر مرا خواهی خواند
و بر پیراهنم دست خواهی کشید
نبض من خواهد زد
اما مرا نخواهی دید
5
خورشید
عرق ریزان
از دیوار تاریک بالا می کشد
سراغ گم گشته اش را می گیرد
به آخرین کلبه می رسد
تق تق
تق تق
ماه بی روسری
از لای در نگاه می کند
خانم سلام
آمده ام بگویم
آن قدر برای ا ت سوخته ام
که حالا برای ام بتابی