املاء
مازیار عارفانی
زمستان
۱۳۸۳ بازنویسی پاییز ۱۳۸۵

من و دختر
عمویم املای ایران را غلط نوشتیم ویران و
از ترس فلک
از مدرسه در رفتیم
ولی من خسته از عروسک بازی ام
اینجا سرد است
وتاریک
بانوی بانوی تمام بانوهای از
دست رفتهء زندگی ام
غریق عصرهای اکس بازی
اصفهان می خواند با دو گوشواره
افتاده از روسری ش بیرون
آن بیرون
واستخوانهای ترکیده را هیچکس
از بیابان به خانه اش نبرده
است
من باید عریان شوم
آیا میشود درها را به دنیای
دیگری باز کرد؟
با باد جایی نمیشود رفت
همکلاس هایمان سی وپنج ساله و
ما سیزده ساله ایم
رودخانه می گوید عموها همدیگر
راکشته اند
انگار همه چیز صحیح است
و سالم
فقط جای عکس ها را عوض کرده اند
و لبخندها
لبخندها
لبی که خندید