maziar arefani mehrdad arefani مهرداد عارفانی jazma www.jazma.org havaye tazeh deklameh دکلمه music iran :link, :visited, :hover, :active

 

 

Maziar  Arefani  

    پیام های شما  

صفحه اصلی

 

نسخه قابل چاپ

 
تفاوت های بنیادی مواضع ادبیات رادیکال بومی در حوزه ی معنا شناسی

مازیار عارفانی

روایت در(( ادبیات رادیکال بومی))  حرکتی ست دو سویه ما بین(( فرم)) و((معنا)). یعنی ((فرم)) را نمی توان از(( معنا)) جدا کرد و به بررسی اش پرداخت.در این نوع اثار شعر، فرازبانی اش را به رخ می کشد. زبان بیرونی و روزمره حامل معنی ست. زبان شعر ساحت ((معنا)). اما در هر دو حالت یک ((یعنی)) وجود دارد. نمی شود منکر((معنا)) شد. ((معنا)) چه بخواهیم و نخواهیم وجود دارد. حتا در ابستره ترین شکل ممکن اش. در انتزاعی ترین شکل ها... ((معنا)) هست چون که هست.چون ((من))خود معنا هستم و محفل معناها و چیزی بدون معنا را((من)) نمی تواند ببیند. برای((من)) چیزی بدون معنا وجود ندارد.((من)) حتا ((هیچ )) را هم تفسیر می کند.((منی))که مرکز جهان است. زبان چیزی ست که توضیح می دهد ودر عین حال تفسیر می کند. جنبه ی تفسیری را نمی شود از این دستگاه نشانه شناسی حذف کرد یا نادیده گرفت. زبان دستگاهی برای ارتباط است. ارتباط نیز تنها از راه تفسیر پدیده های زبانشناسانه و زبانی امکان پذیر است. زیرا ارتباط استوار است به وجود دو موجود جاندار یا ارگانیک در نقش فرستنده و گیرنده (کمااینکه رودخانه و رعد از طریق اوا نمی توانند قادر به درک یکدیگر باشند). در دنیای فلسفی _ زبان شناسی جدید، ما متن را (و نه مولف را) به عنوان فرستنده قلمداد می کنیم و مخاطب (مخاطب انسانی ) همچنان نقش گیرنده را دارد. متن به مثابه ی تفسیر جهان و زبان پیرامونی _روزمره است و از این رو یک فراجهان_فرازبان است.متن تفسیری دیگر است که از راه تفسیری بودنش و متفاوت ساختن خودش با ساحت های بیرونی اعلام استقلال می کند و خود بدل به جهانی یکه می شود. تفاوت، تنها از راه تفسیر امکان پذیر است.تفسیر امکانی زبانی ست که پدیده ها را با هم متفاوت می کند. بدون تفسیر جهان وجود ندارد. حتا اگر زبان باشد و تفسیر نباشد جهان وجود ندارد.این یعنی گذر از ((زبان خانه ی هستی ست)) هایدگری و رسیدن به ((سازنده ی خانه ی هستی تفسیر زبانی است)). تمام چیزهای جهان زبانند. اعم از اوای حیوانات. اما زبان حیوانی پتانسیل تفسیری ندارد. این زبان انسانی است که به دلیل گستردگی تفاوت در ساختار خودش قادر به تفسیر و درک و توضیح جهان است. و از این طریق همواره می تواند تفاوت ایجاد کند. پس تفاوت و تفسیر دو یار دیرین زبان انسانی هستند که به قول امبرتو اکو ((زبان را عنصری پویا کرده اند)).اگر زبان انسانی اواهای خالی بودند (کمااینکه در شکل ظاهری هستند) دیگر ما قادر به تفسیر پدیده ها نبودیم. چیزی که به زبان انسانی برای تفاوت و تفسیر اعتبار می بخشد تاریخ است. تاریخ واژه ها و تاریخ تفاسیر. هر کلمه به تنهایی حامل معناست.در نحو هم پتانسیل اش رو به فزونی می رود.البته منظور از تاریخ، لحظه ی حال نیز هست و این به معنای گذشته گرایی نیست. بلکه این پروسه ی تاریخی از بدویت اغاز می شود تا دوران به اصطلاح پسا مدرن وبه ویژه در ابعاد کوچکتر در لحظه های تجربی((من)).واژه ی((جنگ))،((عشق))،((صندلی))،((خودکار)) ، ((به))،((از)) ، ((روز)) و ...یا دارای باری(( تاریخی _جمعی)) یا ((تجربی _فردی ))برای تو هستند. از اینرو واژه های زبان انسانی قراردادهایی هستند با پتانسیل های تاریخی که در لحظه ی حال، از طریق تفسیر می شود انها رامتفاوت کرد و به بار معنایی انها در حوزه ی تاریخی افزود.یعنی ما {((من))،((متن)) و در کل تمام فرستنده ها} از طریق تفسیر جهان پیرامونی در حال متفاوت کردن جهانیم و از اینرو چون جهان هر لحظه با زبان پیش میرود جهان مداوماَ در حال متفاوت شدن ،تغییر و حرکت است. پس جهان و زبان توامان دارای دیالکتیک هستند و هیچ چیزی از این چهارچوب دیالکتیکی خارج نیست. یعنی جهان پدیده ای دیالکتیکی است، و هر چیزی در این ساخت زنده حرکت می کند،تغییر می یابد و خودش را با چیزهای پیرامونش متفاوت می کند.تفاوت نیز محمل معناست.یعنی هرچیزی در تفاوتش با چیز دیگر معنا می گیرد.این هم حرکتی دیالکتیکی است که معنا ماحصلش می شود ، و چون معنا نیز قابل تفسیر است ، پویایی زبان تا ((نامعلوم))ادامه دارد. پویایی زبان انسانی، خط همیشه حاضر پروسه های تاریخی متفاوت است و سبب می شود که نتوان به حوادث تاریخی به صورت منفرد و یکه نگاه کرد، برای بررسی یک حادثه ی تاریخی نمی توان از طریق کلیت تاریخ وارد پدیده مورد تفسیر شد،تاریخ همواره با واقعیت تاریخی (هدف ، پیشامد پیش امده) فاصله ای پر نشدنی دارد. معنا هم هیچ وقت حقیقت نیست، بلکه معنا همواره ثمره ی تفسیر یا بهتر است بگوییم کلیتی تفسیری است.تفسیر همواره از ((مرکز جهان)) می اید. پس((من))خود معنا هستم.اما سئوال اساسی در اینجاست که ایا ((متن)) هم یک((من)) یا((مرکزجهان نیست))؟ متن موجودی زنده است ،همچون موجودی انسانی،که تاریخ ویژه ی خودرا دارد و به سمت اینده در حرکت است. چون تفسیر می شود و متفاوت می شود ، مدام در حال تفسیر کردن و متفاوت کردن است. ما متن حافظ را پس از هفتصد سال تفسیر می کنیم و متفاوتش می نماییم. در عین حال متن حافظ هم پس از هفتصد سال ، با خوانش ((من)) و تفسیر ((من)) دوباره پیرامون را از راه ((من)) تفسیر می کند و ((جهان)) را تازه می نماید.هر متنی باخوانده شدن تواَمان وهمزمان  دو عمل((تفسیرکردن)) و ((تفسیر شدن)) را انجام می دهد.متن بر پایه ی نوشتار در زمان جریان دارد. تفسیر گر و تفسیر شونده است. محمل معنا نیست خود معناست. اما چرا معناست؟ چون هم تغییر می کند وهم تغییرمی دهد. برای همین است که می گویم ((من)) خود معنا هستم. چون من هم تغییر می کنم ،هم تغییر می دهم. هم تفسیر می کنم و هم تفسیر می شوم.معنا ، حرکت همزمان و توامان ((تفسیر گری)) و ((تفسیر شوندگی)) یک موجود است. این تفاوتی ست که باید بین ((معنا)) و ((معنی)) قائل شد. زیرا ((معنی))فقط نتیجه ی ((تفسیرگری))است. ما در جهان واقعی عموما با((معنی)) سر وکار داریم. اما در جهان ((متن)) با ((معنا)). اما این مطلب لزومی می افریند مبتنی بر اینکه از تعریف کلیشه ای متن به تعریفی تازه تر دست پیدا کنیم.

 

در این بخش وارد تعریف ((متن)) و تفاوت ((متن)) با شکلی تازه تبیین شده و دسته بندی شده به نام ((ربط)) در ساختار تفسیری رادیکالیسم بومی می شویم و می خواهیم ((تفاوتِ)) بین ((متن)) و ((ربط)) را تشریح کنیم. ((متن)) چیست؟ ((ربط)) چیست؟

 

((متن)) جهانی ست که تفسیر میشود و تفسیر می کند. همزمان ((تعریف شونده)) و ((تعریف کننده)) است. ((متن)) خود به تنهایی به مثابه یک ((من)) یا یک موجود جاندارمی باشد. خود معناست. چون ((من)) خود ((معنا)) هستم. از مرزهای تاریخ می گذرد و با هر زمانی ((هم عصر)) می شود.((زمان گریز)) است. با هر خوانشی معنایی دوباره می گیرد. ((متن)) به معنی ((نوشتار)) نیست. هر چیز ((با معنا)) ، ((متن)) است. حتا اگر گفته شود. متن در عرصه هنر اما سه شکل دارد:

1)شکل تجربی: شکلی که بی واسطه و بی ترجمان از طریق دیدار یا شنیدار درکش می کنیم. همچون نقاشی، مجسمه سازی، موسیقی،رقص و...این نوع ((متن)) همواره خالی از نوشتاراست. برای به دست دادن تفسیر از این شکل نیازی به شناخت واژگان سرزمینی نیست. یک ایرانی بدون فراگیری زبان روسی با یک نقاشی، مجسمه، رقص یا ... روسی می تواند ارتباط برقرار کند. زیرا نشانه های این نوع متن ها ((تجربی)) هستند.

2)شکل رمزی: شکلی که از طریق تفسیر و رمزگشایی فقط می توان با ان ارتباط برقرار کرد. این شکل فقط در خصوص هنرهای نوشتاری صدق می کند. حتا خواننده برای خواندن متنی به زبان مادری نیازمند رمزگشایی است. چه برسد به متنی با زبانی دیگر. یعنی برای برقراری ارتباط با این نوع متون باید با رمزگان های زبانی ((متن)) اشنا بود تا به رمز گشایی پرداخت.

3)شکل کشفی: این شکل تلفیقی از شکل های ((تجربی)) و((رمزی)) است. هنرهایی همچون سینما ، تئاتر، یا موسیقی همراه با ترانه و... که تلفیق ((تجربه)) و((رمزگشایی ))هستند جزء این نوع متون محسوب می شوند.

 

متن اصولا شکلی هنری دارد. زیرا افاده ی ((معنا)) می کند. ((تفسیر کننده)) و (( تفسیر شونده)) است. اما ((ربط)) چیزی ست که در جهان روزمره جریان دارد. فقط ((تفسیر شونده)) است. قدرت و پتانسیل ((تفسیرگری)) ندارد. متکی به انتقال ((معنی)) است. در زمان می میرد. با انتقال ((معنی)) ، ((ربط)) ایجاد رابطه بین ((فرستنده)) و ((گیرنده)) را انجام می دهد و شکل اش به پایان می رسد. در ((متن)) ، ((شکل )) همیشه پا برجاست. در ((ربط)) اما بر اثر گذر زمان هم ((معنی )) از بین می رود ، هم ((شکل)). و مرگ ((شکل)) در ((ربط)) همواره زودتر از ((معنی)) است . یعنی درست پس از لحظه ی ارتباط. چیزی که در ((متن )) متفاوت است. زیرا رکن اساسی پیوستگی ((متن)) و((ربط)) با هم متفاوت است. زیرا ((متن)) از طریق (( راوی)) روایت می شود، و ((ربط)) از طریق ((نقال)) ، منتقل می شود. یکی دیگر از راه های شناخت و تفاوت بین ((متن)) و((ربط)) در شناخت ((راوی )) و((نقال است)).(چه بسا نوشتارهایی که ((ربط)) باشند و چه بسا گفتارهایی که ((متن)) باشند. اصولا اخبار روزنامه ای و حوادث و... را من به شکل ((ربط)) می بینم.حتااگر نوشته شده باشند.)راوی همواره بخشی از((معنا)) را پنهان می کند. درهنرارتباط اصولا کمال یافته نیست.در  ((متن))  ما با عدم ارتباط کامل مواجه ایم.ارتباط بی هدف و در عین حال هدف مند.در((ربط))،ارتباط  بنیادی تر و کامل تر شکل می گیرد(البته اینجا هم به شکل کامل کامل نیست اما هدف در نهایت کشف می شود و معنی حاصل می گردد.). ((معنی)) در نهایت کشف شدنی است. اما ((معنا)) نه. ما فقط می توانیم به ((معنا)) نزدیک شویم. ((معنا)) به دست اوردنی نیست. باید با ((روایت)) در ((متن)) پیش رفت و درگیر شد تا از طریق ((تجربه)) ، ((رمزگشایی)) یا کشف به ((معنا )) نزدیک شد. در ((ربط)) اما((نقل)) با سرعت ((معنی)) را انتقال می دهد. ((نقل)) خاصیتی صاف و ساده دارد. اما ((متن)) خاصیتش در ((ابهام)) است.

 

در ((ادبیات رادیکال بومی)) ، ((فرم)) به معنای عناصری در جوار هم یا شکلی واحد است که (( راوی )) از طریق ((روایت))، بستری را مهیا می کند برای نزدیک شدن به ((معنا)). ((ابهام)) این نوع متون در تاخیر معنا و نزدیکی در عین دوری به ((معنا)) نهفته است. ((فرم)) اما چندان پیچیده نیست. زیرا فرم های پیچیده ی زبانی در عین حال که ((تفسیر شونده های )) خوبی هستند، ((تفسیر کننده گی)) شان چندان چنگی به دل نمی زند. مثلا بخش عمده ای ازشعرهای زبان پیچیده ی دهه ی هفتادی در عین حال که ((تفسیر شونده های)) خوبی هستند ، اما در ((تفسیرگری)) مفلوج اند، و این موضوع ذات این نوع نوشتارها را به((ربط)) نزدیک تر می کند تا ((متن)). زیرا متن می بایست هم ((تفسیر شونده )) باشد و هم ((تفسیرکننده)). در این نوع شعرهای دهه ی هفتادی ما عموما به جای((راوی)) با ((نقال)) سر وکار داریم. اما شبهه ای سبب شد تا عده ای به این تصور روی اورند که زبان دراین نوع اثار بع علت قدرت ظاهری اش ، ((نوشتار)) را به((متن)) و پس از گذر از ((معنا)) به ((شعر)) بدل می کند. در شرایطی که پیچیدگی زبانی زمانی می تواند بدل به شعر شود ، که قدرت ((تفسیر کنندگی)) هم داشته باشد. که البته از این دست متون هم در دهه ی هفتاد داشتیم( مثلا شعرهای بیژن نجدی و...). اما امروز ((ادبیات رادیکال بومی)) با استفاده ازتجربه های ماقبل ، با تکیه به ((راوی)) و عناصر ((روایی)) ، زبان را در شکل های به ظاهر ساده و شفاف اجرا می نماید ، که تجربه ای تازه در ادبیات و شعر معاصر فارسی محسوب می شود. چون ما شعرهای ساده و بی الایش بعد از نیما کم داشتیم. چون ساده نویسی و ((با معنا نویسی)) واقعا سخت است. گریز از زمان از طریق شکل صورت می پذیرد و ((معنا)) همواره با هر خوانش تازه ای به تکاپو می افتد. ارکان ((متن)) از کلمه و گزاره جدا شده و متن بر پایه ی تمامت خود استوار می گردد. دیگر نمی توان به هیچ گزاره ای به صورت مستقل نگریست. زیرا تمام متن یک گزاره است. و شاید بهتر است بگوییم تمام متن بدل به یک کلمه می شود. بدل به یک تصویر. وشعر هم از این طریق از دیگر هنرهای نوشتاری جدا می گردد و وارد هنرهای ((فراکشفی)) می شود. ((رادیکالیسم بومی)) بومی ، عبور از سه شکل سنتی هنر است. رئال ترین نوع نوشتار شعر و در عین حال ابستره ترین شکل نوشتار شعر. پارادوکسی عمیق در فلسفه ی وجودی ((رادیکالیسم بومی)) همواره محرک حرکت دیالکتیکی این ((پدیده)) می شود. پاردوکسی عمیق ما بین ((واقعیت)) و ((توهم)). ((وجود)) و((نبود)). ((تاریخمندی)) و (( بی تاریخی)). متن رادیکا بومی، مرز بین (( شوخی )) و ((جدی))، ((مرگ)) و ((زندگی)) ، ((رویا)) و((بیداری)) و... است.        

 

 
....................................................................................................................................................................................

   

arefani@hotmail.com   

Copyright © 2004