گریه اش کوتاه می شود
کوتاه تر
قشنگ ترین
روسری اش را گره میزند
کتانی های
سفیدش را
تا در
خیابان ها قدم بزنیم
دراولین
چهار راه ادعای پیغمبری می کند
دست می
گذارم روی دهنش
جیغ می زند
جیغ...
آدمها دور
تا دورمان جمع می شوند
به پلیس می
گوید برو
وگرنه اینها
بالهایت را می برند
جیغ اش بلند
می شود
بلندتر
اژیر می شود
قاطی با
صدای امبولانس و خندهای پی در پی
می پیچد و
دور می شوداز لای پچپچه ها ومتلک ها و زیر گوشی ها
کتاب اسمانی
اش را در خانه ام گذاشته است
لاله محمدی:
سراولین
چهار راه که رسیدم
ادعای
پیغمبری کردم
باورش نشد
دور شدم از
او
از میان پچ
پچه ها و متلک ها و زیر گوشی ها
و رفتم سراغ
دیگری و دیگری
با همه شان
حرف زدم
دست دادم
خوابیدم
با هیچ
کدامشان
معجزه ای
نشد
از زمین
کنده نشدم
شبیه میدان
شهر
به همه راه
دادم
اما برایم
فقط یک دفترچه پر از شماره تلفن مانده است
که با کتاب
آسمانی ام
نمی دانم
کجا جا گذاشته ام.
مازیار عارفانی:
می گفت
پیامبر است
بخدا دروغ
می گفت
پیامبر ها
که ارایش غلیظ و موهای مش شده ندارند
نمی نشینند
در ماکسیمای نقره ای کنار پسری از بالای شهر
از پستو ها
خبر دارند
از دل من
از اینکه
اینروزها در تهران چه می گذرد
او تنها
معجزه اش این است که برگشته از صدای امبولانس ها و
متلک ها را
بوسه کرده است
و هر وقت
زنگ می زند صدایش برهنه تر می شود
ایه های
عاشقانه نیست در دهانش
خدایش فقط
از دوست پسرهای تازه اش حرف می زند
وقتی سکوت
می کند
می ترسم
ایه های
طلاق نازل شوند