|
من در صف بانک ملی
عاشق شدم اولین بار
عاشق زنی که با حلقه ی نامزدی ش ور می رفت
خودم را چسباندم به بازوهاش
و
خندید
جوری که انگار اولین بار است خندیده است
صف
طولانی می شد و طولانی تر
از
خیابانهایی می گذشت که هرگز به آنها نرفته بودیم
به
کوچه ها
پسکوچه ها می رفت
یک
قدم که جلو تر رفتیم و رسیدیم پای باجه
صف مقابل کلانتری ایستاد
روبروی دادگستری پر از حرف شد
از
پله ها پیچید و
بالا رفت
در
زد و وارد اتاق قاضی شد
و
زنم داشت دادخواست طلاق را
روی میز می گذاشت |