سرود صبحگاهی پادگان چمخاله است
در یک صبح بهاری که نیلوفران
روی مردابِ پهلوی پست مهمات روئیده اند
در مینی بوس لنگرود به شهسوار
دختر دانشجویی ست که از آینه
دزدکی به من نگاه می کند
در ایستگاه شهسوار یک پژوِ 206
منتظرش بوده است
سلام سلام بلند می شود دور و برم
سیگارهای تعارفی می ریزد روی میز
علی گربه ی حشیش فروش در قهوه
خانه مرده است
و دیگر کسی نمی خواند از حفظ
بوف کور را
لکاته ای را که گم کرده ام
فقط در چشم های او می شود پیدایش
کرد
لکاته را به چشم هایش پس داد
سیگارهای جیره بندی شده می روند
توی جیب ها
کوچکترین بچه در اتاق را وا می
کند
نسیمی خنک می وزد و خوابم می برد
در اتوبوس شهسوار به تهران
بغل دستی خودش را می چسباند به
بازوهام
سرش را در پستان هام فرو می برد
راننده صدای ضبط را بالا می برد
باید موهایم را بلند کنم که باد
از میانش بگذرد
comment