مجموعه ی شعر "حوا صدایم می زنند ، نام من
لیلی است" دربرگیرنده اشعار خانم مینو نصرت
است. آنگونه که از توضیحات مؤلف اثر بر می آید این مجموعه
ی شعر داستان و سرنوشتی دارد همنوا با بسیاری از کتاب های شعر
مشابه؛ چراکه در دوره ی مشخصا ً هنجارزدوده ی نقد و نگره پردازی در
حوزه ی ادبیات ، کتابی دربرگیرنده ی اشعار زنی ایرانی به طبع رسیده
است و همانگونه که شاعر نیز اذعان دارد ، از همان بدو انتشار تعلیق
و ظلام را در برابر خویش آزموده است. یعنی همان ِ حکایت مکرر
فراموشی و سترونی ِ موجود در راه عرضه داشتن شعر معاصر به نحوی
شایسته و نقادانه.
حقا ً نمی توان کتاب شعری سروده ی شاعری زن را گشود و ناخودآگاه به
مسئله ی زنانگی نوشتار و چگونگی برخورد متن با مسئله "نقش جنسی"
نیندیشید. البته این همه صرفا ً در پرتو ادبیات آفریده ی زنان
سنجیده نمی شود و به تمامی قابلیت تعمیم یافتن به آثار ادبی مردان
را نیز داراست که این امر خود برآمده از نقدروانکاوانه "psychoanalytic
criticism"
و منتج از مقوله ی ذهنیت ِ متن "subjectivity
of text"
درعوض ذهنیت ِ مؤلف است. اما در کشور ما ، مسئله ی جنسیت ِ مؤلف
اثر به شکلی گریزناپذیر توجه مخاطب را برمی انگیزد. به احتمال قوی
، این نکته مبتنی بر ناشناختگی ِ امر زنانه به دلیل عدم حضور بسیار
دیرپای ِ وی در پیکره ی ادبیات و نیز عدم تفکیک ِ مبرز میان جنسیت
ِ صرف و نقش جنسیتی ِ زنان در این عرصه است.
شاید منطقی ترین شیوه ی برای تأمل در ادبیات
زنان ، تأکید بر یکی از محور های عمده ی "موج دوم" نگره پردازان
فمنیستی – که درمیانشان چهره های چون سیمون دوبوار و جرمن گریر
اهمیت فراوان دارند – باشد. محور یادشده به مسئله ی "چگونگی
بازنمایاندن تجربه های منحصر به فرد زنان در نوشته های خودشان"
می پردازد.
با این حساب ، وقتی به شعر زنان می پردازیم
ناچاریم شعرهای ایشان را برای یافتن آن دسته از تصاویر و انگاره
هایی بازخوانی کنیم که مشخصا ً با کلیشه های رایج در باره ی نقش
جنسیتی زنان در جامعه – که عمدتا ً مردان آفریننده ی آن هستند -
در تعارض باشند. اگر باور رایج میان این نسل از منتقدان فمینستی
این بود که زنان عمل نوشتن را در ژانرهای غیرمتداول و رسمی ادبیات
مانند خودزندگینامه ، سفرنامه ، تاریخ شفاهی ، یادداشتهای روزانه و
نامه دنبال می کنند ، به زعم من ، می توان تمایلی مشابه برای تببین
و نقش زدن خویشتن را در قالب شعر نیز بازیافت.
در شعر، به علت فشردگی استعاری زبان "condensation"
– که نخست فروید آن را مطرح نمود و پس از آن لاکان و یاکوبسون در
تحلیل هایشان آن را به کار بردند - ، نزدیکی افزون تر متون شعری به
محور مشابهت و گرایش استعاری در این متون – به تعبیر یاکوبسونی آن
– و نیز عدم التزام متن به حفظ چارچوب و منتطق هویتی غیرمتغیر برای
پرسوناها یا صداهایی که در شعر به ارائه ی سخنی بخصوص "discourse"
می پردازند (به نوعی همان چندصدایی "polyphonic"
بودن ِ باختینی ِ متن) ، امکان به کاربستن ژانرها یا گونه های ادبی
پیش گفته در قالب شعر همواره تا اندازه ی زیادی مسیر است.
به شعر ذیل از همین مجموعه دقت کنید:
سر آغاز اندوهم نبودی
تا قامت سترگ رنجم
هم قد شانه های تو باشد
باری
به فریادی شوقناک
دریچه ی تمام روزها را بستی و
کوزه ام
تکیه بر تنهائی داده
به پیامبر چشمانت خیره ماند
به هفت روز و
هر روز با نامی منسوب به قبیله ای که می
خواستی
کوزه ام را به سنگ شکستی
نه نیمکت نشین کلیسا و کنیسا بودم
نه مسجد
نه از قوم لوط بودم
نه گمورایی
تنها می شنیدم
حوا صدایم می زنند
و می دانستم
نام من لیلی ست
من
تازه به این زندان نیامده ام
دیریست با پیراهن عشق بر تن
عریانی را به نماز ایستاده ام
و
رنج طویل من
زندان روز هائی است که تو برای عشق بریده ای
آه... دروغ نبود وقتی گفتم
دوستت.......
صرف نظر از زبانی که به وضوح وامدار زبان
تغزلی – حماسی شاملوست (و این خود مسئله ایست که از انتظار و امید
خواننده برای دست یافتن به زبانی مستعد بازنمایاندن هویت زنانه در
اشعار این مجموعه می کاهد) ، تمایل صدای مرکزی شعر به ارائه ی
تصویری به مانند یک خودزندگی نامه ی شاعرانه و استعاری نمایان است:
حوا صدایم می زنند
و می دانستم
نام من لیلی ست
من
تازه به این زندان نیامده ام
دیریست با پیراهن عشق بر تن
عریانی را به نماز ایستاده ام
به نمونه ی گویایی دیگر توجه کنید:
مادرم مهریه ی خود را بخشید
از چنار پیر دهکده جداشد.
من
پیراهن گلدار دست دوزش را
کنار حوض در آوردم و
به شهر آمدم
هنوز بلوغ سر بریده ام
در حاشیه ی کوکبها بالا و پائین می جهید
هنوز در میان سطل پر از جوجه های حنائی
بال بال می زد
ومن هنوز
تکه های بریده ی تن مادرم را
که بر برهنگی رانهایم دوخته شده
احساس می کنم
وقتی عاشق می شوم
هنوز گونه ی راستم می سوزد
و گونه ی چپم سرخ می شود.
براین مبنا ، می توان با احتیاط اینگونه
ابراز کرد که گرایشی به برساختن و بازنمایاندن تاریخی شخصی در خلال
بسیاری از اشعار زنان به چشم می خورد.
مضاف بر این ، می توان از شقاق بین من ِ سخن و فاعل ِ گفتار به
معنای لاکانی آن نیز به عنوان مدخلی دلالت گر ِ نوعی زنانگی "femininity"
در اشعار این مجموعه استفاده کرد:
"در نظریه ی لاکان ورود به قلمرو زبان برای
کودک ضرورت دارد ، چراکه در غیر این صورت بیمار خواهد شد. در عین
حال ، ورود به قلمرو زبان بناگزیر به تجزیه ی فاعل گفتار و فاعل
گوینده می انجامد؛ "منی" که سخن می گوید ، و "منی" که در سخن نشان
داده می شود. فاعل (سوژه) با استفاده از واژه ی "من" ، در جای خود
در سخن تثبیت می شود ، اما "من ِ" سخن همواره جانشین "منی" است که
صحبت می کند."
کاترین بلزی "Katherine
Belsey"
در کتاب "عمل نقد" (نشر قصه ، ترجمه ی عباس مخبر ، چاپ دوم سال
١٣٨٤) ، نشان می دهد که چگونه ایدئولوژی ، توهم یگانگی و یکپارچگی
فاعل ِ گفتار و من ِ سخن را ، به ویژه در متون واقع گرای کلاسیک ،
ایجاد می کند و نیز مشخص می کند که چگونه " وقوع بحران در شکلبندی
اجتماعی ، مثلا ً هنگامی که شیوه ی تولید عمیقا ً تهدید می شود ،
یا در شرایط گذار ، اعتماد به ایدئولوژی فاعل بودن (سوبژکتیویته)
از بین می رود." وی در ادامه شعری از جان دان "John
Donne"
- شاعر بلندآوازه ی متافیزیکی ادبیات انگلستان – را برای این شقاق
میان عمال گفتار و من ِ سخن در مواقع بحرانی تاریخ شاهد می آورد.
دان در شعر "سرودی برای پروردگار ، پروردگارم ، هنگامی که بیمارم –
Hymn to God, my God, in my sickness"
فاصله ی پرسونای روی در احتضار ِ شعر از من ِ سخنش را نمایان می
کند:
چون عازم آن منزل مقدس هستم
آنجا با همسرایان قدیس جاودانی تو
به ترانه ی تو بدل خواهم شد؛ چون می آیم
سازم را در آستان تو در پرده ی تو کوک می
کنم
اما پیش از آنکه بیابم باید لختی بیندیشم
در حالی که طبیبانم به دقت مرا معاینه می
کنند
به جغرافی دانانی ماننده اند و من نقشه ای
گشوده در مقابل آنها
گسترده بر این بستر ، و آنها به یکدیگر نشان
می دهند
که این است کشف من ، از جنوب به غرب
و گذر از تنگه ی تب که به مرگ می رسد،
شادم من که در این تنگه ها غرب خود را می
بینم
زیرا گرچه امواجی که مرا در خود می گیرند بی
بازگشت اند ،
اما چه آزاری به من می رساند غرب ِ من؟ وقتی
که غرب و شرق
در همه ی نقشه های مسطح (که من یکی از
آنهایم) یکسانند،
و مرگ ، رستاخیز را لمس می کند.
بی دلیل نیست که اشاعه دهندگان شعر پست
مدرنیستی در ایران این همه بر مالیخولیا و شیزوفرنی ِ زبان ِ شعر
تأکید می کنند. اینها جملگی نشان دهنده ی همان بحران ِ تبیین
خویشتن است که در متن ادبی متجلی می شود. چندان دور از ذهن نیست که
در شعر زنان ِ معاصر این فروریزی من ِ سخن و بربادشدن وحدت میان
فاعل ِ گفتار و من ِ سخن را بیشتر و مشخص تر نظاره کنیم. رجا
چمنکار در شعری چنین می گود:
شب که می شود از نیامدنت
کنار ماهی از وسط شکسته
من می مانم وچای داغی که ریختم
که بشکند این فنجان
که صدایی موج بردارد روی دامنم
و خدا گریه کند بلند بلند
از چشمم
از گوشم
از رحمم شبها صدای زوزه می آید
شقاق میان من ِ سخن و عامل ِ گفتار در این شعر هم به مانند شعر جان
دان مشهود است. اگرچه شعرهای این مجموعه از لحاظ زاویه ی تخاطبی و
تعدد صداهای موجود در اشعار بسیار محدود تر و نامنعطف تر آنی هستند
که می توان از شعری برآمده از شرایط اجتماعی امروز ِ زنان انتظار
داشت (چه درتمامی این اشعار معشوقی با لحن دوم شخص مورد خطاب قرار
می گیرد و عاشقی با لحن اول شخص وی را خطاب می کند) ، می توان
کماکان به نشانه هایی از دوپارگی ِ سوژه در تصویر پردازی های اشعار
و همچنین تمایل پرسونای شعری به استفاده از صنعت تشخیص یا انسان
انگاری "personification"
در توصیف اندام خوشیتنش در حکم شواهدی بر این امر نگریست:
باران معجزه ایست که
هرگز اتفاق نمی افتد
انگار مرده ایم
این هجوم شکلها و خنده ها و آه
تعبیر تلخی بیش نیستند
یا:
پاها ، کودکان منگ را می مانند
زمین خوردن
فصل همیشه ی آنهاست
چه نشسته اید !
و نیز:
ومن هنوز
تکه های بریده ی تن مادرم را
که بر برهنگی رانهایم دوخته شده
احساس می کنم
وقتی عاشق می شوم
هنوز گونه ی راستم می سوزد
و گونه ی چپم سرخ می شود.
به هر روی ، نباید فراموش کنیم که عصر تأسی تام به نقد شکل گرا و
تأکید صرف بر تقابل خودکارشدگی "automation"
و آشنایی زدایی "defamiliarization"
در نوشتار ادبی به پایان خویش رسیده است و می باید هم خود را مصروف
بازشناختن و نشان دادن مؤلفه هایی نماییم که نوشتار ادبی را به
مثابه ی عرصه ای برای نزاع میان ایدئولوژی ، از سویی ، و ستیزیدن
با آن و تلاش برای رهایی از آن ، از سویی دیگر ، در برابرمان می
گستراند.
نمونه هایی از اشعار این مجموعه:
۱.
به هوای تو
تا نیلوفر دویدم
او
آموخته بود مرداب را
من
فرو رفتم .
٢.
دستهایت بوی بهار گرفته بود
وقتی خاک مرا زیر و رو می کردی
گل سرخ
اتفاق کوچکی نبود
بعد از این همه زمستان.
٣.
تنگ است
راه حوصله
تنگ است ای عزیز
می ترسم عاقبت
باران ناتمام
سیلی به پا کند
باید شبانه
خورشید کوچکی
بدوزم
روی لحاف خویش
٤.
تنهائی روشن است
عقربه ها با چرخش آتشدان اعداد بر دستان
گیج شده اند
به دنیا آمده ام
به جهانی که تو ترسیم کرده ای
پشت همه ی پنجره ها باران پرسه می زند
میان همه ی دیوار های محدود تنهائی بزرگ می
شود
تنها
منم که پرچم تو را
بر فراز خویش به اهتزاز در آورده ام
و
مقابل چشمان ابدی ات می رقصم
پی نوشت:
"نوشتن را از سی سالگی آغاز و نمی دانم تا کجا و کی
، نوشته هایم جوان تر از من هستند منی که جیغ تولد کهنسال ترین
چنار دهکده ام را به خاطر می آورم
مدرکم لیسانس جغرافیا از دانشگاه تهران است و بازنشسته ی
بانک ملی هستم
نیم قرن زیسته ام ولی هر گز باورم نمی شود انگار هنوز با چشمانی
دوساله به جهان خیره ام و بغض این خنجره تمامی ندارد. و اشتیاق ته
چشمانم هنوز
پیراهن رنگین کمان بر تن دارد و دلم کبوتری ست که در خلوت در های
بسته ام می
گرید."
.
Introducing Literary Theories (A Guide and Glossary) , Wolfreys
Julian , Edinburgh University Press Ltd , Chapter 6
. درسنامه ی نظریه و نقد ادبی ، کیت گرین – جین لبیهان ، ویراستار:
حسین پاینده ، نشر روزگار (فصل ٦ : فمنیسم ، نقد و ادبیات).
.
زبانشانسی و نقد ادبی ، نشر نی ، ترجمه ی مریم خوزان – حسین پاینده
، ص ٤٦-٣٩.
.
عمل نقد ، کاترین بلزی ، نشر قصه ، ترجمه ی عباس مخبر ، فصل ِ "متن
استفهامی".