يادداشتی بر مجموعه شعر (هی ... تو که رفته ای)
کتايون ريزخراتی
(هی ... تو که رفته ای) نخستين مجموعه شعر آسيه امينی و حاصل ده سال کار او در قلمرو شعر است. اين مجموعه توسط نشر آهنگ ديگر روانه ی بازار شده است.
مقدمه کتاب سخن ناشر است که بعضی از شعر ها را سياه مشق های اوليه ی شاعر می داند. بعضی های ديگر بلوغ ذهن و زبان او را نشان می دهد. در پاره ای از شعر ها سايه ی زبان شاملو ديده می شود.
مهمترين ويژگی شعر های اين مجموعه سادگی آنهاست. اغلب شعر ها در حال و هوای تغزلی است. به عبارتی ذهن آسيه امينی در اين دفتر ذهنی تغزلی است.
در نخستين شعر اين مجموعه، شاعر از واژه ها و اصطلاحات حرفه ای خود، يعنی حرفه ی روزنامه نگاری غزلی مدرن آفريده است:
چشمانت را با تيتر بزرگ و سياه می نويسم/ دلت را با رويای نازک/ گونه هايت را با ترام برجسته می کنم/ پيشانی ات آرايش صفحه است/ می بوسمت بی آنکه لبانت را سانسور کنم (صفحه 11)
شاعر تلاش می کند از سرکوب تاريخی و فرهنگی و قومی زنانه رها شود. از ويژگی های ديگر اين مجموعه، قابليت ارتباط گيری آن با طيف گسترده ای از مخاطبان است.
زبان، ساده و آهنگين همراه با نگاهی طنز آلود است.
آسيه امينی در اين مجموعه، عاشق است. عاشق معشوقی از جنس معشوق فروغ، آنجا که فروغ می گويد:
معشوق من/ با آن تن برهنه ی بی شرم/ بر ساق های نيرومندش/ چون مرگ ايستاد (فروغ فرخزاد « تولدی ديگر»)
با اين تفاوت که طراوت در معشوق های آسيه امينی به چشم نمی خورد، حتی خود، دخترکی می ماند که به بلوغ نمی رسد يا نمی خواهد برسد:
بگذار/ لبه ی پاچين شعر هايم را بلند کنم/ تا ببينی/ کفش های پاشنه دار مادرم/ هنوز/ برای من بزرگ است (صفحه 37)
او در عين حال، در کودکی پير می شود:
من در بچگی ام پير می شوم/ هر روز صبح دلم را در چارقدی می پيچم (صفحه 34)
و پيشگويی می کند:
به من نگاه کن!/ پير هم اگر شوم/ با تو شرط می بندم/ که با يک نگاه بدزدي ام (صفحه 42)
او سعی می کند دخترک را رها کند، نوعی سازش با زمان يا سرپوش گذاشتن بر تمايلات حسی و نوستالوژی قوی که در کل اثر به چشم می خورد:
برويم!/ من به پشت سر نگاه نمی کنم (صفحه 47)
اما در بند دوم، تصوير دخترک برجسته می شود:
دخترکی که در جاده نشسته است/ و زخم زمين خوردن هايش را بهانه می کند،/ تا هميشه/ کنار همين جاده/ که به يک روز سرد دی ماه ختم می شود/ بگريد (صفحه 47)
راوی ناگهان به سمت رويا و خواب کشيده می شود و ما را از جهان قابل لمس دور می کند و مخاطب را دچار ترديد می کند:
به من نخند/ اگر که در خواب راه می روم/ و دست ها/ و عروسک ها/ و عشق هايم/ همه از جنس خواب اند (صفحه 53) گويی اين خود راوی است که مخاطب را دست می اندازد.
شاعر، شيفته ی همه ی نشانه ها است تا آنجا که به مرگ هم عشق می ورزد:
و مرگ که پشت پنجره ام سوت می زند/ چنان بی تاب می شوم/ که همين فردا/ با آخرين مرده ای که به گور رفته است/ هم خوابه خواهم شد (صفحه 44)
انگار مرگ، از نشانه های مردانی است که در آرامش با او همبستر می شوند:
هنوز هم/ هستند مردانی/ که به بوی تنم تشنه اند/ مردانی آغشته/ به بوی کافور (صفحه 56)
و همه چيز به يک روز سرد دی ماه ختم می شود:
گفته بودی/ يک روز سرد دی ماه/ مي آيی/ زير درخت چنار، کنار تير برق، پشت ايستگاه اتوبوس (صفحه 24)
شاعر در دی ماه متولد می شود و در همان ماه می ميرد:
هر سال دی ماه که می شود،/ به خود می گويم:«اين ماه هم، مثل ماه های ديگر/ خاصيت عاشق شدنش را از دست داده است»/ و از اين غصه می ميرم (صفحه 42)
حالا هم/ هر دی ماه/ با عجله به دنيا می آيم (صفحه 25)
او فاصله ی کوتاه مرگ و تولد را در انتظار دوست داشتن توجيه می کند:
تنها به اين خاطر که دوست بدارم زاده شدم (صفحه 80)
عناصر ماه و ستاره، در آسمان شعر های آسيه امينی، مدام کنار مخاطب و راوی احساس می شوند.
حرکت من وتو، ماه و ستاره که سرانجام هم نمی توان به يقين گفت کدام دو با هم پيش می روند! اما به هر حال عناصر ماه و ستاره، کامل کننده ی راوی و مخاطبی است که مدام جايگزين هم می شوند:
شب تمام نمی شود/ و تو و چشم هام و دست ها و پاها/ و ماه .../ که آمده است و پوتين به پا دارد (صفحه 23)
نبودی اگر تو/ بی شک من وماه/ اين همه به پای هم نمی پيچيديم/ که آنی بيش، از آن ما باشی (صفحه 66)