|
پاسخ کافکا در نبرد بین
خود وجهان
،
جهان را یاری کن
برگردان: محمد تقي غياثي
ما يک دوره، يعني دورة ادبيات متعهد را پشت سر گذاشتهايم.
پايان قصه نويسي سارتر، فقر چاره ناپذير داستانهاي اجتماعي و معايب نمايش
عقيدتي، همچون موجي که پس نشيند، چيز شگفتانگيز و عجيب مقاومي را آشکار ساخته
که« ادبيات» خوانده ميشود. از هم اکنون موجي مخالف، يعني بيتعهدي علني،
ادبيات را در بر گرفته است. بازگشت به قصههاي عاشقانه، مبارزه با آثار عقيدتي،
ستايش زيبانويسي و بياعتنايي به دلالتهاي جهان از داعيههاي اخلاق کنوني
هنرند، اين اخلاق گذرگاه آساني است بين رمانتيسم و بيغمي، خطرجوييهاي بيزيان
شعر و حمايت مؤثر هوش.
به اين ترتيب، آيا ادبيات ما هميشه محکوم است که بين واقعگرايي سياسي و
عقيدة هنر براي هنر، بين وظيفة تعهد و هنر دوستي محض، بين مبارزه و عقيم بودن
سرگردان باشد؟ آيا ادبيات جز اينکه فقير باشد وقتي که ادبيات محض باقي
ميماند) يا مبهم ( وقتي که چيز ديگري جز ادبيات است)، کار ديگري نميتوان کرد؟
آيا ادبيات نميتواند در «همين جهان» جايي در خور و ويژه داشته باشد؟
امروز کتاب کافکا، نوشتة مارت روبر1، پاسخ روشني به اين پرسش ميدهد. آيا
اين خود کافکا نيست که به ما پاسخ ميدهد؟ چرا. بيست سالي است که تفکر کافکايي
چاشني شاخههاي گوناگون ادبيات از کامو تا يونسکو گرديده است. همين که لزوم
توصيف آفت ادارات کنوني مطرح ميشود، به عنوان نمونه به کتب محاکمه، قصر، گروه
محکومين مراجعه ميکنند. همين که ميخواهند حقوق فرد را در برابر اشغال غاصبانة
اشياء عنوان کنند مسخ اثر قابل استفاده جلوهگر ميشود. چون آثار کافکا در عين
حال واقعگرايانه و درونگرايانه است، در دسترس همه هست و پاسخگوي کسي نيست،
حقيقت آن است که اين آثار کمتر مورد پرسش قرار گرفته است. چون به قول مارت
روبر، هويدا ساختن درونمايههاي آثار او، پرسش از او محسوب نميشود. چرا که
تنهايي انسان، غربت آدمي، کاوش در ذهن بشر، آشنايي با پوچي ، خلاصه انديشههاي
اصلي کافکا متعلق به همة نويسندگاني است که قيد نگارش در خدمت دنياي داشتنيها
را نميپذيرند. در واقع پاسخ کافکا خطاب به کسي است که کمتر ازاو پرسيده است:
و آن هنرمند است.
مارت روبر ميگويد: «معناي کافکا در شگرد اوست.» و اين حرف تازهاي است، نه
تنها در مورد کافکا، بلکه در مورد همة ادبيات ما، به نحوي که تفسير مارت روبر،
با آن ظاهر عادي خود، رسالهاي است عميقاَ نو و غذاي تازه و گرانبهايي است براي
انديشه. اين اثر محصول هماهنگي هوش و پرسش است.
چرا که رويهم رفته، هر قدر اين نکته غير عادي جلوه کند، بايد گفت که دربارة
شگردهاي ادبي تقريباَ چيزي نداريم. وقتي يک نويسنده دربارة هنر خود انديشه
ميکند، (چيزي که نا درست است و منفور همه) در حقيقت از جهانبيني خود، از
روابط خود با جهان و از عقيدة خويش دربارهَ آدمي با ما سخن ميگويد. همه خود
را واقعگرا ميشمارند، هيچ کس چگونگي واقعگرايي خود را بيان نميکند. و حال
آنکه « ادبيات فقط يک وسيله است، بيعلت و بي غايت.» حتي بدون هيچ شکي تعريف
ادبيات همين است. البته ميتوان به جامعهشناسي بنياد ادبي انديشيد، ولي
نويسندگي را نميتوان با «چرا يا به سوي چه» محدود کرد. نويسنده کارگري است که
در کمال متانت چيز شگفتانگيزي ميسازد، ولي خود نمي داند که از روي چه
نمونهاي و به کدام قصد.
اگر نويسنده از خود بپرسد که چرا مينويسد، اين خود در مورد ناآگاهي قدسي «
الهام يافتگان» پيشرفتي است، ولو يک پيشرفت نوميدانه، چون پاسخي نميشنود.
صرفنظر از اقبال عام و موفقيت، که نه انگيزههاي راستين، بل دستاويزهاي تجربي
محسوبند، کار ادبي فاقد علت و غايت است. چرا که دقيقاَ محروم از هر گونه بازرسي
است. ادبيات بيآنکه انگيزهاي شالودة آن را بريزد يا پس از پيدايش توجيهش
کند، به جهان ارائه ميگردد: ادبيات فعلي است مطلقاَ «لازم»، چيزي را تغيير
نميدهد، بر چيزي تکيه نميکند.
که چي؟ آري، جنبة شگفتانگيز و غيرعادي ادبيات همين است. همة مفهوم ادبيات
در شگردهاي ادبي خلاصه ميشود، ادبيات در شيوة خود پديدار ميگردد. کتاب مارت
روبر پرسش تازة « چگونه مينويسند» را جانشين سوأل کهنة « چرا مينويسند»
ميکند. و تمام مفهوم چرايي در همين چگونگي نهفته است: ناگهان گره بسته گشوده
ميشود و حقيقتي رخ مينمايد. اين حقيقت، اين پاسخ کافکا، به همة کساني که
ميخواهند بنويسند، چنين است: ادبيات چيزي جز همان شگردهاي آن نيست.
خلاصه، اگر اين حقيقت را با اصطلاحات معنا شناسي تعبير کنيم، معناي عبارت
چنين ميشود: ويژگي اثر به مدلولهاي ناشي از اثر مربوط نيست، (خداحافظ نقد
منابع و نقد انديشهها) بلکه تنها وابسته به صورت دلالتها است. حقيقت
کافکا نه همان جهان کافکا (خداحافظ کافکائيسم) بلکه،« نشانههاي» جهان
اوست. پس اثر هنري هرگز پاسخ معماي مرموز جهان نيست. ادبيات هرگز جزمي نيست.
نويسنده با تقليد از جهان و افسانههاي آن کار ديگري جز ارائه نشانههاي
بيمدلول نميتواند بکند. به همين جهت از کارهاي ستودة مارت روبر يکي هم اين
است که فصلي از رسالة خود را به تقليد که کارکرد اساسي هر ادبيات بزرگ است،
اختصاص داده است. جهان عرصة پذيرش دلالت است، ولي جاي دلالت در اين ميدان
پيوسته خالي است. در نظر نويسنده، ادبيات سخني است که تا دم مرگ ميگويد: تا به
معناي زندگي پي نبرم، زندگي آغاز نخواهم کرد.
اين سخن، که ادبيات فقط پرسشي است از جهان، تنها زماني ارزشمند است که در
اين پرسش شگردي راستين تعبيه شود. چرا که اين پرسش ناگزير است در داستاني
ماندگار شود که داراي ظاهر تأکيدي است. مارت روبر به خوبي نشان ميدهد که تار و
پود داستان کافکا، برخلاف آنچه تاکنون گفتهاند، نماد (سمبل) نيست، بلکه مولود
شگردي است بکلي متفاوت، و آن شگرد کنايه است. تفاوت اين دو نکته ، با همة هستي
کافکا سروکار دارد. نماد؛ فيالمثل صليب مسيحيت، نشانهاي است مطمئن. نماد ،
تشابهي جزئي بين يک صورت و يک انديشه برقرار ميکند و حاوي قطعيت و يقين است.
اگر چهرهها و حوادث قصههاي کافکا نمادي بودند، به فلسفهاي اثباتي ، ولو
نوميد و به انسان ازلي احاله ميکردند: در بارة تفسير يک نماد اختلاف عقيده
وجود ندارد. و اگر جز اين باشد، نماد موفق نيست و حال آنکه قصههاي کافکا
داراي تعابير مقبول متفاوت است، به اين دليل که اعتبار هيچ يک از تعابير را
تأييد نميکند.
کنايه چيز ديگري است. کنايه حادثة قصه را به چيزي سواي خود مراجعه ميدهد.
ولي به چه چيزي؟ کنايه يک قدرت ناقص است. همين که تشابهي برقرار کرد، ويرانش
ميسازد. کاف به حکم دادگاهي توقيف ميشود: اين امر از امور معروف دادگستري است.
ولي گفته ميشود که جرايم اين دادگاه با جرايم دادگاههاي ما فرق ميکند: تشابه
خدشه برميدارد، اما محو نميگردد. به روي هم، همانطوري که مارتروبر ميگويد،
همه چيز از يک نوع فشردگي معنا سرچشمه ميگيرد: کاف احساس ميکند که توقيف
شده، و از آن لحظه به بعد، اوضاع چنان است که گويي کاف به راستي توقيف شده است
( محاکمه). پدر کافکا او را تنبل ميشمارد، و اوضاع چنان است که گويي به يک
انگل بدل گرديده است ( مسخ) کافکا اثرش را چنان مينويسد که همة گوييها از آن
حذف شود: ولي حادثة دروني: تعبير ناشناختة کنايه ميگردد. پس کنايه که شگرد محض
دلالت است، عملاَ همة جهان را درگير ميسازد. چرا که کنايه مبين رابطة مردي است
فريد و زباني مشترک: يک نظام، يعني شبح منفور همة ضد روشنفکريها، يکي از
سوزانترين ادبياتي را که تا کنون شناختهايم توليد ميکند.
مثلاَ همه ميگويند: مثل سگ، زندگي سگوار، جهود سگ، کافي است که اصطلاح
مجازي سگ تمامت مضمون داستان گردد و ذهنيت واژه را به قلمرو کنايي پرت کند، تا
انسان توهين شنيده واقعاَ بدل به سگ گردد: انساني که سگ در نظر گرفته ميشود،
سگ است. بنابراين شگرد کافکا مستلزم هماهنگي با جهان و تبعيت از زبان جاري مردم
است. ولي بلافاصله پس از اين مرحله، شگرد او مستلزم احتياط، شک و وحشتي در
برابر حرف نشانههاي پيشنهادي جهان است. مارت روبر به خوبي نشان ميدهد که
روابط کافکا با جهان پيوسته از روي بله، اما... تنظيم گرديده است. منهاي
موفقيتي که نصيب کافکا بوده است، اين سخن دربارة همة ادبيات نو ما صادق است. (و
از اين حيث، کافکا به راستي بنيانگذار ادبيات است). چرا که ادبيات نو به طرزي
تقليد ناپذير طرح واقعگرايي را (آري در برابر جهان) با طرح اخلاقي (اما... )
اشتباه مي کند.
فاصلة بين آري و اما همان عدم اطمينان نشانههاست. اتفاقاَ چون نشانهها
مورد اطمينان نبود ادبيات پديدار شد. شگرد کافکا مبين آن است که معناي جهان در
بيان نميگنجد، تنها وظيفة هنرمند اکتشاف دلالتهاي ممکن است، و هر يک از اين
دلالتها جدا از دلالتهاي ديگر دروغ ضروري بيش نيست، ولي مجموعة دلالتها
همان حقيقت نويسنده است ، مشکل کافکا اين است: هنر تابع حقيقت است، اما چون
حقيقت تقسيم نشدني است، از شناسايي خود عاجز است: پس حقيقت گويي يعني دروغگويي.
بدين ترتيب نويسنده همان حقيقت است، و با وجود بر اين همين که دهان ميگشايد ،
دروغ ميگويد. قدرت اثر هيچ گاه نه در سطح زيباشناسي آن بلکه تنها در سطح
تجربهاي اخلاقي قرار ميگيرد که اثر را به دروغي عمدي بدل ميکند، يا بهتر
بگوييم، چنانکه کافکا خود در اصلاح قول کيرگهگارد2 ميگويد : انسان به لذت
زيبايي شناسانة موجود نميرسد، مگر از خلال تجربهاي اخلاقي و بدون تکبر.
کارکرد نظام کنايي کافکا همانند نشانة عظيمي است که فيالمثل نشانههاي ديگر
را مورد پرسش قرار دهد. و حال آنکه به کار بستن يک نظام دلالتگر (براي انتخاب
مثالي دور از ادبيات، رياضيات را مثل ميزنيم) تنها نيازمند يک توقع است و آنهم
توقع زيبايي شناسانه است: دقت. هر خطايي، هر نوساني که در بناي نظام کنايي پيدا
شود، به طرز متبايني نمادهايي پديدار ميسازد، و زباني الزامي به جاي کارکرد
ذاتاَ استفهامي ادبيات مينشاند. اين نيز خود پاسخي است که کافکا به پژوهشها و
پرسشهاي کنوني قصه نويسي ميدهد: تعهد نويسنده را در جهان، صراحت قلم او
استوار ميسازد. (البته صراحت ساختاري و نه سبکي، چون صحبت از زيبانويسي نيست).
نه در اين يا آن گزينش وي، بلکه در همان ناکامي او: «ادبيات بدان جهت پديدار و
ممکن گرديده است که بناي جهان پايان نپذيرفته است.»
|