|
بدون پله
آسانسور قد کشيده است
برف ميبارد
برف
بر کتاب های
من
اخبار
تلويزيون
بر
سيگار و بر روزنامه
از ايران که
آمدم مسجدی از ترانه را رقصيدم
در شهری که
برف است و کوچه ای نه
برف است و خيابانی
نه
عا بری نميگذرد..و
مدرسه ها تعطيل است
برهنه قدم
ميزنم
برهنه همچون
کعبه
پيش از آن که
خدايان بر او نازل شوند
برهنه همچون
تيرهای برق
بر خيال و
پنجره می نويسم:
آفتاب
خزر را توی
ليوان آب و
کندوان را روی تا قچه گذاشتم
تهران را تا
کردم
با پنجره هايش
که روشن بود
و ترا فيک
پيپش را دود ميکرد
بدون پله
٫آسانسور ٫قد کشيده است
با طناب به
آسمان بسته شده
مرتب کج وراست
می شود
نمی توانی
ليوانی آب را روی ميز بگذاری
يا فنجانی چای
را را حت بنو شی
زير زمين
سمساری خا طره
هاست
تهران
خاک
خورده٫کهنه٫دست می سايد و لب می گزد
جواديه روی پل
قدم می زند
اوين
با شهيدانش
کنار جاده ايستاده است
در سپيده ای
که جرقه ها به دندانش گرفته اند
اتو بوسها
سوارش نمی کنند
آزادی يک نفر!
اوين به
اطراف می نگرد
با نيشخند
پنجره هايش
هم چون فا
حشه٫فراری در اطراف شهر
اها نت شده
آزادی يک نفر!
خزر ليوان آب
را با ماهيانش به بازی نمی گيرد
چراغ بندر
هايش در زير زمين
پر مخاطره به
پله های خنده می نگرد
تاريک
تاريک وژرف
هم چون اعماق
بدون پله٫
آسانسور
تا آسمان قد
کشيده است
و در ادامه
خود
خدا را به
بازی می گيرد
|