Mehrdad Arefani
نوستالژی
شماره ها که بر سينه ها آويخت
آسمان چهره در هم کرد و ماه
غرقه در چشم های خيرگان بسته ماند
هيچ کس زمان را نفهميد
بدون ساعت ٫بدون مرگ وزندگی
سکوت
تنها دريچه شد به پستوی روياها
از آن پس
صدای کليد بود و فرود سرخوش يال اسب
¤
آنگاه که بر قله ها
شکفت بنفشه دست در دست ياران کوهستان
وآبشار
سرخوش از پژواک خاطرات مقدس
سرود رفيقان تندر و عشق
گريست بر صخره های فرو دست و
سنگدانه ها درخشيدند
هم آوای نور و فلس ماهیان در صبح
گفتند:
خورشيد در پس آهن و قفل به ملاقات است
در ستيز کتف و چرم
تکلم نور و زايش آسمان پرچمی در دست ها نهاد
به رنگ حرير شفق
آويخته از کنگره های ويران و پنجره ها
از آن پس بر پل ها روان شديم و
چشم ها موسيقی ديدار شد
بدون خيابان و راه٫بدون سقف و نان
گفتگوست با مادران و فرزندان
نفرينشان آرام می کند التهاب شکفتن را
بر اين سجاده ها که انار گشوده شد
زخمی به يادمان به پيشانی ست
زخمی
که خوشه پروين را
چراغان ميدان های ميهنم می خواست
گفتيم:
جريان دوباره ستارگان
پولک ونقره وشير
زمان را با قلب ها ميزان خواهد کرد.