Mehrdad Arefani
رفيق
حالا چتر تنها رفيق توست
سر پناهی که برف ٫بر آن می نشيند نرم
ميروی و جهان همچنان سپيد مانده است
از ياد برده ای آسمان را و پنجره را
خاطرات نشسته اند در اتاق بدون تو
خيره در چشم های هم
عکس ها از آلبوم می آيند
روی صندلی٫زمين
می نشينند کنار هم
کودکی ها٫دوستان مرده ات
با چهره های سپيد و سياه
ولکه های رطوبت بر اندامشان
آنان بر اين باورند
تو در خواب رفته ای
ودانه های ريز برف
زير پلک های بسته می بارد