mehrdad arefani mehrdad arefani مهرداد عارفانی jazma www.jazma.org havaye tazeh deklameh دکلمه music iran :link, :visited, :hover, :active

 
   
پیوندها آرشیو

دکلمه شعرها

ترجمه شعر جهان

کتابخانه

شعرهای این دفتر صفحه اصلی
   
 
چند شعر از
علیرضا دالک

کاملا ً منطقی

 
اگر خیال می کنی
Your Image Thumbnail کامل است،
همین حالا
یک Your Image Thumbnail  بردار عزیزم،
یا امشب لخت شو وبیا سر جای من بخواب
پرده را برایت کنار زده ام
Your Image Thumbnail را ببینی
نه خیر،
اینجا نه خبری از افلاطون است و نه از بوی علف تازه
یا چای و بیسکوییت
که بعد از ظهر کاملا ً بهاری
در ایوانی به شکل یک حجم کامل بخوری ...
شاید تقصیر مادرم است
که از w=m.g ،
از مزه یYour Image Thumbnail
بدم می آید،
امّا بالا بروی، پایین بیایی،
هیچ الاکلنگی
با خنده کار نمی کند.
 

 

انارهای سفید
 
(۱)
سر ِ شب قهوه ای می ریزد
از چشم های تو
در فنجانی
که عاشق لبهای من است.
 
(۲)
دلم برایت تنگ نمی شود،
هرٌی میریزد
از بالای آینه
وقتی که با لبخند به من صبح به خیر می گویی.
آن قدر ساده حضور داری
که  می توان جایت را عوض کرد
با چوب رختی ِ دیواری.
 (۳)
یک صبح بیدار می شویم و می بینیم
خورشید از نگاه من طلوع کرده،
آرام و رام ریخته روی تن تو.
آن وقت
شکفته ترین رُز های عالم
به سینه های تو حسادت می کنند
و پیشانیت
از همیشه سر بلند تر است.
 

 

ایستادن با برف
 
این برف
خیال من را ندارد
که بایستم
و زار زار نگاه کنم
به شیرجه زدنت در برف
یا به دست های تو که از سرما
چسبیده اند به بوسه ها
به ته ریش خیس من
در آن گوشه ی دنیا
همین برف
ما را ندارد
آن نیمکت
میدان شهرداری
و هر ساعت
آن جا قسم می خورند
که هرگز نایستاده ای.
 

 

خیال آشفته ی بوسیدن تو،
کنار خیابان
 
به و تا تو فکر می روم
تا انتهای خیالبانی
که می گذرد
و نمی گذارد که بگذرم
از هرچه تو بگی
هرکس شعر خواسته یا نخواسته
برگردد از همین راه
هرکس شعر خواسته یا نخواسته
از هرچه تو بگی
که نمی گذارد که بگذرم
و می گذرد
تا انتهای خیالبانی
به و تا تو فکر می روم.
خُب، حالا منم و تو
لبهایت را جلوتر بیاوری...
 
 
 
قصه ی "آ " و هزار و یک شب

 

به این تعجیل که پرده تکان می دهی
و بویت را به رخم می کشی،
فکر کرده ای که کارت
به کجای قصه می کشد؟
من فقط یک آ بودم.
مثلا ًآقای با شخصیتی که کلاه دارد
یا آهوی تشنه ی در پی ِ زلال
یا چه می دانم ...
شاید آ براهه ای که به نا کجا می ریزد ...
اما تو
هزار و یک شب،
زیر اُریبِ  تروارشی ات
عُریانم کردی
حالا بدون این پیراهن ها
که مثل خواب سنگین اند
هر قصه ای که بگویی،
هر چند حرف که بخواهی می شوم
تو فقط بگو
شبِ هزارویکم چه می شود؟
 
اما بالا بروی، پایین بیایی،
هیچ الاکلنگی
با خنده کار نمی کند

 

 
 
 

معرفی وبلاگ علیرضا دالک   برای ورود به وبلاگ اینجا کلیک کنید

....................................................................................................................................................................................

arefani@hotmail.com   

Copyright © 2004