|
سعید دارایی
انگشت اشاره ی
من
آن سفیدی بینِ آن دو لکه ابر پرندگان
مسافرانِ بی برگشتِ جنوب
آن میوه لای آن برگ های پهن انجیر
دهانِ شاعری پر از رویا
آن سیاهی بالای آن قله هواپیما
اینها که می ریزد بمب
این پل و این مدرسه و آن هم خانه ها
قنداقه های چیده کنارِ هم جنازه ها
این ماشه ی تفنگ
آن چینِ پشتِ خاکریز پیشانی
این پاره پوره ی خونین پیراهن
پرچمِ کوی دانشگاه
این عشق نفس خنده زنان در سربالایی ِدربند
این داغ این میز و برگه های بازجویی و استامپ
این تکانه هم تهدید
خط و نشان برای جهانی
که همه چیزم را گرفته است
بی حوصله بر می گردد از این گشت و گذار دور
به چرخیدنی پوچ
در سوراخ های این دماغ ِ دراز
|