|

- پدر
- فرید قدمی
انگشت های تو تشییع می کنند تخیلم را
وقتی روی سرم دست می کشی
موهای من مشکی اند و از ان گذشته
مغزم از فکر های کثیف چرک!
پاهایم را توی ساعت ها قدم زدن از دست داده ام
از انقلاب تا کریم خان تا ونک تا نواب
لب هایم را توی ساعت ها معاشقه از دست داده ام
توی اتاقم در رخت خواب کلاس های دانشگاه در
اتوبوس
و دست هایم را حتی از دست داده ام
در آخرین استمنا
و دوست دخترم که مرا ترک کرد
بعد از هفتمین خیانتش
و من دریغ نکردم از خوردن شکلات
و من هیچ گاه دریغ نکرده ام از خوردن شکلات
چشم هایم را در آخرین کتاب از دست داده ام
گوش هایم را در آخرین حرف های عاشقانه ای که در
تلفن
باید آخرین حرف هایم را بزنم
قبل از آنکه فکر هایم را
توی ماشین بیندازی
فرشته هایت فاسق خوشگلی مثل من نمی خواهند پدر؟
بگذار برایت جلغ بزنم
کیر تو راست نمی شود پدر
مگر با سینه های لخت هزار زن
دست های سیاه هزار کارگر
و من که کارگری مزدورم
مزد می گیرم که خودم را دور بزنم
بگذار برایت جلغ بزنم پدر!
جنون مرا جنده های پایتخت جان دادند
جنون تو را جانیان جهنمی!
من عقلم را از دست داده ام
و دایم از حمید می پرسم:حمید! سپیده دوستم داشت؟
و من هیچ گاه دریغ نکرده ام از خوردن شکلات
این شعر آخر است پدر
و من آخرین شاعر
آن همه زن های بلند بالای بلوند کجایند پدر؟
زن هایی که لخت می شدند در تخیل تو
و در واقعیت محض
روی تخت تو به خواب می رفتند
و من بودم و شکلات هایم
وقتی تو و سپیده در تخت خواب
ترتیب مرا دادید و من گریه نکردم
من هیچ گاه گریه نکردم پدر!
انگشت های تو تشییع می کنند تخیلم را
وقتی روی سرم دست می کشی!
همه اش تقصیر تو بود پدر
تقصیر تو و کراوات سرخت بود
تقصیر تو و ریش بلندت
تقصیر از تو بود
و شاید موهای مشکی من
این شعر آخر است پدر
و من آخرین شاعر
باید تو را بکشم پدر
قبل از آنکه کشته شوم.
|