|
جاده باريك روبرو...به
تابستان ختم ميشود
به خانه ای
آنطرف بهار،
پاييز يا زمستان
به خانه ای آنطرف
خاطره(اسم ديگر آتش)
سالهاست درش را ميكوبی
بهارها حلقه زده دور
اين خانه تخمه مي شكستند وُ
تو با دوچرخه ات
فخر ميفروختی به بچٌه محلٌها
تابستان ها در جلو
اين خانه با توپ های ارزان فوتبال مي زدندو
تو با پيرهن تابستانی
ات فخر ميفروختی به بچٌه محلٌها
پاييزها بر سكٌوی
اين خانه بحث بود كه پايان جنگ چه زمانی ست
تو با ساعت مچی
ات فخر ميفروختی به بچِّه محلّها
زمستان ها
در كمال تعجّب معنای
تظاهرات دانشجويی داشت
خيلی چيزها بهم
ريخته:فصلها، قيمتها، آدمها،سياستها
تووُخانواده ديگر در
آن خانه ِ وسط ِ فصلها نيستيد
در آن محلّه نه حتٌی
از شهر كوچ كرده ايد
مثل چند بچّه محل
ديگرتان
فقط
از لندن گاهی پر از
مِه،گاهی پر از باران(وامسال تماماًپر از خاطره)
تصويرها،خبرها وگاهی
بويی از خاك ميهن را مي
گيريد
o
بر در اين خانه
نكوب
پشت در بسته ديوارست
لندن5/01/2005 |